X
تبلیغات
دانش - خاطرات 68
سلام.

داشتم یه نگاهی به خاطرات سال 1375 یعنی آخرین ماه های اینترنی می انداختم که به یک مطلب کوتاه ولی گویا برخوردم:

جمعه 26 بهمن 1375

.... تا ساعت هشت شب کشیک (اورژانس بیمارستان امام) ایستادم. بعد تا ساعت یازده شب استراحت کردم و آخر شب با آمبولانس آمدم خانه.

امشب مشغول خواندن برای امتحان فارماکولوژی بودم. من و رائد(نوحه خوان) و بهنام(رحمدل) و روزبه(والی زاده) یک جزوه داریم و مشغول خواندن از روی آن هستیم.


دوشنبه 29 بهمن 1375

.... این دو روز آخر بخش اورژانس کشیک ما چهار نفره است و دو به دو تقسیم کردیم. بنابراین من ساعت 7 کشیک را به بهنام دادم و آمدم توی شهر گشتی زدم و یک کتاب آواشناسی خریدم. همینطور نوار باران عشق. بعد برای شام رفتم گلستان و آمدم خانه. امشب مشغول خواندن فارماکولوژی بودم. جزوه ما خاطرخواه جدید پیدا کرده. از جمله جعفر(محمدخانی) و مهدی شادمانی هستند. خدا می داند هر تکه جزوه دست چه کسی است!


به نظر شما نکته های جالب این خاطره چه چیزهایی هستند؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 8:29  توسط حم  | 

دانلود تعدادی عکس:

اینجا کلیک شود

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 10:56  توسط حم  | 

مدتی بود دربین متخصصان داخلی اهواز همهمه ای بود.

داستان از این قرار بود که در اهواز شایع شده بود که در منطقه کوت عبداله یک پزشک اندوسکوپی را با نصف هزینه برای بیماران انجام میدهد.

خلاصه مدتی را مسولین امر بدنبال قضیه بودند تا اینکه گذرم به جایی افتاد که وسایل اندوسکوپی پزشک مذکور را پس از توقیف به انجا اورده بودند.

وسایل اندوسکوپی نوین ان دکتر محترم شامل بودند از : یک ان جی تیوب  که یک چراغ قوه قلمی به سر ان وصل شده بود و یک وسیله ای که شکل وشمایل یک دوربین کوچک را داشت

و از قرار معلوم کمی هم هنگام اندوسکوپی اخ و اوخ هم میکرده و از وضع بد داخل معده بیمار هم خبر میداده

این مورد را که درکنار شستشوی کلیه و داروی ترکیبی درمان سوزاک و عضو انجمن پزشکان بیماریهای اطفال بودن برخی پزشکان عمومی بگذاریم میشود گفت که کم کم عجایب طبابت در کوت عبداله اهواز را باید در کتاب گینس هم ثبت کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 19:1  توسط غلامعباس کیانی  | 

روز پنج شنبه هفته پیش توی درمانگاه نشسته بودم و مشغول دیدن بیمارها بودم. مسوول پذیرش زنگ زد و گفت: «دکتر آقای جباری رو می شناسی؟» قبل از اینکه من حرفی بزنم ادامه داد: «می گه از مریض هاتونه و برات سوغاتی آورده. می فرستمش تو»

من همچنان داشتم فکر می کردم این آقا کیه؟ سرم انقدر شلوغ بود که تمایلی به تفکر بیشتر نداشتم. یه لحظه که در باز شد دیدم یه آقای میانسال قد بلند کت شلوار پوش با سر نیمه طاس و چهره خندان از بین مردم می خواد بیاد تو. اما خودش با دست تکان دادن و خندیدن گفت که بعد از خارج شدن بیمارم میاد. من هم کار بیمارم را انجام دادم و تا اون رفت بیرون این دوست ناشناس آمد تو. هر چی فکر کردم یادم نیامد که ایشان را دیده باشم. به هر حال از روی ادب سلام و احوالپرسی کردم. با لهجه غلیظ آذری ادامه داد:

«آقای دکتر پس چرا تشریف نیاوردین سرعین؟» من هاج و واج فقط با لبخند سری تکان دادم. در واقع او مهلت نمی داد که من چیزی بگم. «من پارسال با آقای علیزاده(؟!!) خدمت رسیده بودم و شما به من گفتی برات عسل بیارم. من خودم رفتم از توی کوه ها از خود تولید کننده اش برات گرفتم و آوردم...» در همین حال هم یک کارتن را گذاشت رو میز جلوی من و بدون فوت وقت ریسمان پلاستیکی اش را باز کرد و از توش یک قاب چوبی داخل یک کیسه نایلون دراورد که توش عسل با موم  بود و به زور از من خواست که بو و رنگش را ببینم و در همین حال داشت حرف می زد و من هم همانطور هاج و واج فقط از دستوراتش تبعیت می کردم. بعد هم خودش کارتن را برداشت و گذاشت روی ترازوی بیمار. دیدم هفت کیلو است. ولی او گفت هشت کیلو. تازه کلی از وزنش مال چوبهاش بود. یواش یوواش داشتم از قضیه سر در می آوردم ولی همانطور با رعایت ادب ادامه دادم. «آقا واقعاً شرمنده کردید. من خیلی از شما ممنونم. اما چقدر بابت این باید تقدیم کنم؟» بعد از کلی تعارف و جان من نمی شه و قابلی نداره گفت: «والله من خودم کیلویی بیست و پنج هزار تومن خریدم. قابل شما رو هم نداره»

شاید باورتان نشود. ولی با شنیدن جواب من که «ببخشید من اصلاً روی این قضیه حساب نکرده بودم» در عرض دو ثانیه خداحافظی کرد و رفت!!!

این هم از سوغات

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:58  توسط حم  | 

بهنام عزیزم

خودت بهتر می دونی که من از کل کل کردن و متلک پروندن و حرف زدن زیادی لذت می برم. این رو هم می دونی که ما سالهاست با هم این حرف ها را رد و بدل می کنیم و فقط باعث شده احساس نزدیک بودن بیشتر در ما ایجاد بشه. اما بقیه که این چیزها رو نمی دونن. دوست خوبم تو هر حرفی به من بزنی ممکن است بی پاسخ نگذارم و متلک بپرونم و به همدیگه فحش هم بدیم. ولی من و تو می دونیم که همه این ها الکیه و توی دلمون فقط داریم می خندیم و لذت می بریم. از یادآوری خاطرات و سوتی های هم فقط خوشحال می شیم. واقعاْ فقط همین است. اما بقیه این چیز ها رو نمی دونن. تقصیری هم ندارن. به همین خاطر بود که من به دنبال نوشته ات یادداشت گذاشتم. اصلاْ هم از طرح آن موضوع و موضوع های مشابه آن ناراحت نشدم و نخواهم شد.

ما بیست ساله که از همین حرف ها می زنیم و خوشیم (شاید الکی!). پس برو واسه خودت!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط حم  | 

از مشکلات زندگی جمعی در دوره دانشجویی یکی این است که چه کاری را چه کسی باید انجام دهد. یک خانه ای بود در کوی گلستان و اوایل خیابان اسفند که در ابتدای سال ۱۳۷۱ با جمعی از دوستان اجاره کرده بودیم. این خانه دوبلکس بود و چهار تا اتاق خواب داشت. سه تا بالا و یکی پایین.

در اتاق پایین فرشید سبزعلیان و مجید ذبیحی بودند. اتاقهای طبقه بالا یکیش در اختیار بهنام رحمدل و سعید گران پی بود. در یکی دیگر هم من و رائد نوحه خوان بودیم و سومین اتاق هم دست پیمان رحمانی و پیام کشاورزی بود.

در یک مقطع کوتاه یکی دو ماهه به این جمع ما سه نفر دیگر هم اضافه شدند. یعنی علی رضا هروی و جعفر محمدخانی و کورش وفایی که در آن موقع خانه خودشان را تحویل داده بودند و داشتند دنبال خانه می گشتند.

اما فقط این ها نبودند. این خانه محلی بود برای دور هم جمع شدن خیلی از بچه ها. مثلاْ شاهپور ملکی و رضا عراقی و ناجی منشداوی و روزبه والی زاده و حسین اسدیان و محمد دستفان و جعفر حسنی و فوزی خیمه گاهی و صفا نظامی و منصور شریفی و بهروز رضایی خیلی وقت ها پیش ما بودند.

به جز آن ها هم بودند بچه های دیگری که به دلیل نزدیکی بسیار زیاد این خانه به دانشکده پزشکی (که در آن زمان می شد از روی دیوارهای نیمه ساز و نرده های شکسته ای که پشت سلف سرویس و کتابخانه دانشکده بود و امروز در پشت دانشکده دندانپزشکی قرار دارد به آن طرف رفت و آمد کرد) به ما سر می زدند. در واقع این خانه هیچ وقت از مهمان خالی نبود. در عین حال اگر حتی یکی از این هشت نفر غایب بود خانه خلوت تر به نظر می آمد.

جونم براتون بگه که در چنین بلبشویی آن چیزی که زود خودش را نشان می دهد احساس یا عدم احساس مسوولیت در نظافت و راست و ریس کردن کارهای خونه است. بنابر این ما خیلی زود تصمیم به انتخاب یک شهردار گرفتیم.

بعد از رایزنی های بسیار و کاندید شدن یکی دو نفر که یادم نیست بالاخره پیمان شد شهردار. بعد هم برنامه عریض و طویلی ریختیم که به نظر خودمان شامل تمام جنبه های کار منزل بود. قرار شد هر کس کاری را انجام میداد خودش در قسمت مربوط علامت بزند.

در چنین احوالی سر کسانی که به خاطر دلسوزی کاری را انجام می دادند و بعد به نظر خودشان چون کار مهمی نبود علامت هم نمی زدند کلاه می رفت. در مقابل کسانی هم بودند که مثلاْ با شستن یک بشقاب بلافاصله برای خودشان ثبت می کردند!! (البته من از دسته سوم بودم)

بعد از مدتی لیست روی دیوار حالت مسخره ای پیدا کرده بود. جلوی اسم بعضی ها خالی بود و در برابر اسم بعضی دیگر ستاره بود که ردیف شده بود و همه هم مدعی بودند که خیلی کار کرده اند!! بنابر این عطای این شهرداری را به لقایش بخشیدیم و قرار شد هر کس هر کاری دلش خواست بکند. فقط حساب و کتاب خریدها باقی ماند که چون مساله مالی بود و جان نبود که بشود به راحتی ازش گذشت مخلص کما فی السابق عهده دار محاسبه سهام از مخارج بودم.

یکی از اتفاق های جالب در این دوره یکی از روزهایی بود که می خواستیم خانه را تمیز کنیم. با آن خانه درندشت برای هر کسی کاری بود. تقریباْ کارها تمام شده بود که دیدم سعید با حالتی بی حوصله و توی فکر نشسته وسط هال طبقه بالا و انگار اصلاْ قرار نیست که تراس طبقه بالا را تمیز کند. خوب برای هر کسی یک زمان هایی پیش می آید که حوصله کاری را نداشته باشد و این طبیعی است. منتها ما در آن موقع خیلی به این مسایل نگاه نمی کردیم و من یکی که به خصوص با روحیه وسواسی جبری آن موقع خودم را موظف به پی گیری این امر مهم!! می دیدم.

رفتم سراغ سعید طفلک و گفتم پس چرا نشستی؟ همه کارها را تمام کردند ولی تو هنوز شروع نکردی.

سعید مظلومانه و از روی بی حوصلگی فکری کرد و بعد هم خیلی جدی نگاهی به من کرد و جوابی داد  که سالهاست ضرب المثل ما شده است.

ایشان در پاسخ به سوال من که چرا پس نمی جنبی و تراس را تمیز نمی کنی فرمودند:

"آخه داره باد میاد!!"

مثل هر سوتی دیگری این سوتی هم باعث شد من و خودش و بقیه بچه ها مدت ها بخندیم.

یادش به خیر

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:15  توسط حم  | 

کشیک اینترنی در  بیمارستان گلستان تمام شده بود و منهم پس از کمی استراحت سر و وضعم را مرتب کردم و برای رفتن به خوابگاه به ایستگاه اتوبوس کنار بیمارستان رفتم

سوار اتوبوس که شدم دیدم همه مبهوت من شدند... با خودم گفتم این خوش تیپی ما کلی طرفدار دارد... همه را محو خودمان کردیم... دکتر فتاحی به میگفت" آلن دلن ۶۸" اما فکر کنم بهنام و فرشید و بقیه را ندیده بود...

بالاخره، با مسرت و اعتماد به نفس کامل روی صندلی خالی وسط اتوبوس نشستم و به اینکه قیافه دکتریم خیلی به مردم اثر کرده خوش بودم

دستی به شانه ام خورد و سرم را گرداندم ، آقایی از صندلی پشت سرم گفت: آقا ببخشیدا... زیپ شلورتون بازه  

قیافه من اون موقع دیدنی بود

XYZ= Examin your Zip

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:16  توسط حم  | 

جونم براتون بگه که

یکی از روزهای فروردین سال ۱۳۷۵ که الآن یادم نیست دقیقاْ چه روزی بود بنده مخلص که اینترن بخش چشم بیمارستان سینا بودم داشتم از پاویون به طرف کتابخانه می رفتم. می دونید که در اون موقع یک بلوار مسقف بین بخشهای چشم و پوست در طرف شمال و بخش نفرولوژی در سمت جنوب قرار داشت. من از سمت شرق به غرب در حرکت بودم که با صحنه منحصر به فردی مواجه شدم. درست در وسط بلوار در سر یک تقاطع گربه ای روی دو پا نشسته بود و با کمال آرامش و بی خیال داشت به طرف شرق نگاه می کرد. در همان احوال یک سگ به فاصله چند سانتی متر درست پشت سر گربهه روی چهار دست و پا داشت بو می کشید. باور کنید فاصله این دو تا در حد فقط چند سانتی متر بود.

سگه با تعجب داشت گربهه رو ور انداز می کرد و من از رفتار این دو حیوان ماتم برده بود. ایستادم تا این پدیده منحصر به فرد را ببینم. در همین حال گربهه با ناز و کرشمه و با پشت چشم نازک کرده از سمت چپش به طرف عقب برگشت. من هم به فاصله چند متر در همان طرف ایستاده بودم به تماشا. در همین گردش سر بود که تازه آقا گربهه متوجه شد یک موجود دیگر هم پشت سرش ایستاده. گربهه تازه آقا سگه رو دیدو در کسری از ثانیه از حالت رخوت و آرامش خارج شد و روی دو پا جهید و با آخرین شتابی که می توانست در حالی که صدای کش دار مئوووووو خارج می کرد پا به فرار گذاشت. سگ خنگ که تا آن موقع نمی دانست برای چی آنجا وایساده بالاخره فهمید که ظاهراْ باید گربه را بگیرد و او هم با کمی تاخیر به دنبال گربه شروع به دویدن و پارس کردن کرد. نمی دانم آخرش چی شد چون هر دو در عرض چند ثانیه از دید من خارج شدند. ولی فکر نکنم سگه توانسته باشد آن لقمه فراری را بگیرد.

من هم همانجا از زور خنده منفجر شدم. این صحنه ها را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

عجب گربه بی خیال و سگ هالویی بودند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:31  توسط حم  | 

سلام به همه دوستان

قرار شده فعال بودنمون را نشان بدهيم تا هميشه اين وبلاگ زنده باشه.

يكي از خاطرات دوران دانشجويي را براتون ميگم:

سال دوم دانشجويي بوديم ، كلاس زبان تخصصي ۱ بود ، اگه يادتون باشه استاد اون درس آقاي دكتر سواري بودن. اولين جلسه اون كلاس بود ، من هم اولين ترم بود كه از يزد به اهواز منتقل شده بودم ، توي اولين جلسه همه سعي ميكردن انگليسي صحبت كنن و نشون بدن كه زبانشون خوبه. من هم كنار دكتر كلهر نشسته بودم. همه بچه ها به انگليسي يكي يكي خودشون رو معرفي كردن و آخر سر كه خود استاد ميخواست بيوگرافيش رو بگه ، از مدارك تحصيليش شروع به گفتن كرد. و چند تا مدرك رو پشت سر هم رديف كرد... يك دفعه دكتر كلهر با اون صداي دوست داشتنيش گفت:

استاد اون مداركي رو كه ندارين بگين...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:10  توسط حم  | 

دوستان سلام

برای دانلود تاریخچه وبلاگ ، پورپوینت های ( شوخی شصت و هشتی ، حضور غیاب 68) و نیز فیلم کامل همایش عید غدیر در اهواز به قسمت پیوندهای وبلاگ مراجعه کنید


فایل ها پسورد دارند اگه خواستید با اس ام یا ایمیل براتون میفرستم:

http://www.2shared.com/file/4657101/2a0c1541/fun1368.html

http://www.2shared.com/file/4657109/24d79d73/Weblog_1368.html
http://www.2shared.com/file/4657119/3dccac32/Hozurgiab.html

فیلم کامل همایش:

http://www.2shared.com/file/4657251/553d5f5d/AVSEQ01.html

البته با این سرعت لاک پشتی اینترنت ایران اگر بتونید دانلود کنید

مجموعه کامل عکس های پزشکی 68:

http://www.2shared.com/file/4657290/8e8f20c7/p68.html
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:31  توسط حم  | 

به یاد دیدار اول 68 در عید غدیر سال ؟



بقیه عکس ها در ادامه مطلب
برای دیدن نمای بزرگتر بر روی عکس ها کلیک فرمایید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:57  توسط حم  | 

تا آنموقع کلاسی به آن بزرگی ندیده بودم.
یک بچه روستائی وارد دنیای دانشگاه شده بود.
همه بودند
اولین کلام استاد را هنوز به یاد دارم:

از اینکه وارد رشته پزشکی شدید متاسفم و همه شما را در جهنم ملاقات خواهم کرد!!!

خیلی جا خوردم... چرا؟؟؟
استاد اسلایدهایی را از خطاهای پزشکی نشانمان داد:
1- اشعه داده شده به خانمی باردار در 20 روز اول حاملگی و ناقص شدن جنین او
2-....
و بر اساس آنها حرفش را ثابت کرد. اما من قانع نشدم....
کسی که املا ننوشته غلط ندارد. آیا میشود املا ننوشت؟
من با خودم عهد کردم تا آنجا که توان دارم نگذارم کسی بخاطر طبابت من متضرر شود.
امیدوارم همچنان که تا الان دستم را گرفته از این به بعد هم بگیرد....
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:36  توسط حم  | 

به اتاق تشریح رفتیم

کنجکاویم حد نداشت.

استادم که فردی نسبتا چاق بود گفت: " اولین کاری که باید بلد باشید تشخیص عصب از شریان و ورید است. ورید اگر فشرده شود بر نمیگردد اما شریان بر میگردد. عصب اصلا قابل فشرده شدن نیست و چون طنابی سفت و محکم است."

از ما خواست که به جسد دست بزنیم.

تعدادی از دوستان عقب رفتند و ماسک به صورت داشتند.

استاد به آنها تحکم کرد که جلو بیایند و به جسد دست بزنند.

افتراق عناصر ساده بود.

این اولین درس آناتومی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:32  توسط حم  | 

سلام و صد سلام

این بار قسمت دوم فهرست استادان رو میارم تا یادی از اون دوران باشه. قسمتهای بعدی هم در راه است.

 

دوره فيزيو پاتولوژي            فروردين 1371 تا خرداد 1372

 

پاتو فيزيولوژي14 واحد

            (گوارش)             سيد هاشم ميرمؤمن            دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

            (تنفس)               علي رضا مظفري                دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

                                    جاسم جادر                      دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

                                    حسن جواهري                   دكتراي پزشكي ، متخصص داخلي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:33  توسط حم  | 

 

سلام به همه دوستان

امروز دیدم بد نیست یادی از استادهامون بشه. در اینجا فهرستی رو که خودم در همان سالها درست کرده بودم برای شما می آورم.

به زودی فهرست های بعدی هم میاد. در فهرست حاضر نام استادان درسهای پیش دانشگاهی و عمومی نیامده است. از بقیه بچه ها می خوام تا اصلاحش کنن.

فهرست استادان ما در دوره علوم پایه:

 

دوره علوم پايه                      مهرماه 1368 تا بهمن ماه 1370

 

بيوشيمي6 واحد                 محسن آقداشي                  دكتراي بيوشيمي

                                    خانم كدخدايي                  كارشناس ارشد بيوشيمي

                                    خانم مستجاب الدعوه          كارشناس ارشد بيوشيمي

                                    آقاي فاضل پور                  كارشناس ارشد بيوشيمي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 21:22  توسط حم  | 

نمی دانم روز چندم شهریور یا مهر ۶۸ بود.

من و پدرم از منزل دوست خانوادگیمان در اهواز نشانی دانشگاه را گرفتیم و آمدیم به ساختمانی که بعداْ بهش می گفتیم "سازمان مرکزی".

(آن موقع نصف این ساختمان در تصرف دانشگاه علوم پزشکی اهواز بود و نصف دیگرش در اختیار دانشگاه شهید چمران. محل آن هم که در آن زمان بعد از پیچ استادیوم و روبه روی لشکرآباد بود.)

از طریق شناسایی مسیر حرکت بقیه خودمان را به طبقه چهارم رساندیم. بابا فقط تماشاگر بود و من خودم باید تکلیفم را روشن می کردم. دیدم در یک قسمت چند نفر خانم با دفتر و دستک نشسته اند. رفتم به سمت اولین نفرشان و دیدم جلویش یک لیست از اسامی است. فکر کردم درست آمده ام. بنابراین گفتم: من حمید رضا قشقایی هستم و برای ثبت نام آمده ام.

خانم که تا آن موقع سرش به کار خودش بود به بالا و روبه رویش نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت: اینجا محل ثبت نام خانم ها است شما باید به آن طرف بروید.

من تازه متوجه دور و برم شدم و دیدم که همه جا فقط خانم ها در حال پر کردن فرم و این جور کارها هستند.

نمی دانم چرا هنوز هم که یاد آن لحظه می افتم خجالت می کشم! واقعاْ چرا؟!

نمی دانم. شاید این اولین سوتی من در دانشگاه بود و به همین خاطر به یادم مانده.

به هر حال بعد از جهت یابی درست توانستم مکان ثبت نام را پیدا کنم و طی کردن هفت خان شروع شد. بعد از کلی فرم و مشخصات و چه و چه به ما گفتند که باید تاییدیه تحصیلی بگیریم. از کجا؟ آموزش و پرورش در نزدیکی فلکه ساعت.

بیرون که آمدیم در جستجوی تاکسی بودیم که یک نفر مثل خودم را دیدم که منتظر تاکسی بود. مثل همه جا که غریب ها زود همدیگر را پیدا می کنند نمی دانم چه طور شد که سر صحبت ما وا شد و فهمیدیم که مقصدمان یکی است. از این جا به بعد را با این که هر دو غریب بودیم و نا آشنا راحت تر و در کنار یکدیگر طی کردیم. در جریان صحبت ها فهمیدیم که از اتفاق روزگار هم محله ای هم هستیم و خانه های پدریمان در نارمک و نزدیک به هم است.

بعد از درخواست تاییدیه تحصیلی از آموزش و پرورش که گفتند مدتی طول می کشد تا برسد و خودشان به دانشگاه خواهند فرستاد با این دوست جدید و پدرم رفتیم امور دانشجویی برای پیمودن باقی مراحل.

 چشمتان روز بد نبیند! ساختمان در انبوهی از آدم های جور واجور گم شده بود. یکی از معدود دفعاتی که هرج و مرج را به عینه دیدم همان وقت بود.

بعد از مدتی هاج و واج ماندن دیدم دوست جدیدم دارد به سمت و سویی می رود. من هم خود به خود دنبالش رفتم و دیگر نمی دانم چه طور شد که برای غذا و خوابگاه پرونده تشکیل دادیم.

آن روز اگر آن دوست همراهم نبود کار من دست کم یک روز دیگر طول می کشید. چون دوستم تجربه چنین وضع و محیط هایی را داشت و می دانست که نیازهای اولیه آدم در یک زندگی جمعی چه چیزهایی است. امیدوارم هر جا که هست دست خدا به همراهش باشد و در زندگی موفق. این دوست من که اولین دانشجوی پزشکی ۶۸ اهواز بود که شناختم امیر رفیعی بود.

امیر رزمنده بود و توانست در خوابگاه کیانپارس برای خودش جا پیدا کند. البته سعی کرد مرا هم در این جشن! شریک کند ولی ما که از هفت دولت آزاد بودیم و سهمیه کنکورمان هم آزاد و آن هم از نوع منطقه یکش!! افتادیم خوابگاه سینا.

البته برای بهنام موضوع عجیب تری پیش آمده بود: برای دادن خوابگاه از او و پدرش گواهی عدم اشتغال خواسته بودند!!

به قول بهنام هیچ کس نمی دانست گواهی عدم اشتغال را از کجا باید گرفت! باید به ذکاوت ابداع کننده این درخواست آفرین گفت!

امیر رفیعی به خاطر آلرژی شدیدی که داشت دو سه سال بعد با هر زحمتی که بود خودش را به تهران منتقل کرد. طفلک نهار سلف سرویس را می شست تا بتواند بخورد. چون تقریباْ به همه چاشنی ها و همه گرده های گیاهان و هر چه فکرش را بکنید آلرژی داشت!

تا زمانی که در اهواز بود و در خوابگاه کیانپارس گاه و گداری می رفتم پیشش و با هم در کیانپارس می دویدیم و روی بام خوابگاه ورزش می کردیم.

متاسفانه در سال دوم و سوم یک سری مشکلات در روابط بچه ها پیش آمد. ولی من و امیر رفیعی که از دو طیف کاملاْ متضاد این جریانات بودیم حتی یک بار با هم در این باره حرفی نزدیم. چون پایه دوستی ما از روز اول جور دیگری بنا شده بود.

ای کاش همه ما می توانستیم همدیگر را از هر رنگ و آیین که باشیم تحمل کنیم و برای هم حق زندگی قایل باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:5  توسط حم  | 

امروز صبح با بچه ها آمدیم دانشگاه. توی راه اول رفتم و حواله کمک هزینه را گرفتم. بعد آمدم سر کلاس پاتولوژی. بعد از پاتولوژی هم نوبت حشره شناسی بود.

آخر کلاس حشره شناسی (لطف الله) فولادی آمد صحبت کرد و گفت که منظور از تذکری که هفته پیش داده شد به هیچ وجه توهین به کسی نبوده و خواست که موضوع را بیخود بزرگ نکنیم.

بعد (غلامعباس) کیانی و بهروز رضایی اعتراض کردند و حتی موضوع داشت به جر و بحث منجر می شد که (محسن) حسینی پور و ندا کریمی هم وارد بحث شدند. حرفهای حسینی پور کاملاْ قانع کننده بود و در آخر هم قرار شد چهار پنج ردیف از آن سمت را خانم ها پر کنند و بقیه جاها هم توسط آقایان اشغال شود. خلاصه باز همان ترتیب سابق برقرار شد. هیچ کس هم جرات نکرد به خلاف این ها صحبت کند. در عین حال هر چند نفر که می دیدی کاغذی در دست گرفته بودند و مطلب و نوشته ای داشتند که یا در حال بررسی آن بودند و یا در حال تحویل دادن آن به بچه های انجمن.

بعد از آن آمدیم دانشگاه و نهار را که خوردیم با (محمدرضا) نوروزی رفتم پشت دانشکده و حدود دو ساعت و نیم صحبت کردم. بعد هم با منصور (شریفی) و عبدالرضا (کاظمی) و فریبرز دوستانش و (محمدرضا) نوروزی رفتیم برای گرفتن کمک هزینه و سر کلاس زبان نرفتیم. از شانس ما امروز (دکتر احمد سواری) حضور و غیاب کرده بود و ضمناْ روی نیامدن من هم تاکید کرده بود و گفته بود باید حتماْ جلسه بعد حاضر باشم.

کمک هزینه را گرفتم و بعد با منصور رفتیم فروشگاه رفاهی تا جنسها را بگیریم و بعد با هم رفتیم خانه او  و تا آخر شب مشغول درس خواندن بودیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:10  توسط حم  | 

شاپور (ملکی) صبح زود پا شد و رفت فرودگاه (البته من که مطمئن نیستم!)

امروز صبح بهنام از دانشگاه زنگ زد و گفت مطلب ما را توی برد زده اند و در ضمن  دو سه تا نوشته دیگر هم زده شده است. بعد هم گفت ژتون نهار امروز را دارد و از من خواست که بروم دانشگاه.

 {توضیح عرض کنم که در هفته مذکور بنده به لطف سعید جان ژتون نداشتم! چون هفته قبلش تهران بودم و قرار بود سعید برایم ژتون بگیرد ولی یادش رفته بود!}

حدود ساعت ۱۲ آمدم دانشگاه و شاپور را هم دیدم که با بهنام توی دانشگاه بودند. نوشته ها را هم خواندم. یکی که قسمتی از کتاب مساله حجاب را رونویس کرده بود. یکی هم جانب میانه را گرفته بود و سعی کرده بود اشکالهای ج.ح (جعفر حسنی) را جواب بدهد و در ضمن از نماینده هم انتقاد کرده بود که چرا زود تسلیم حرفهای مختلف شده بود.

بعد از نهار توی دانشگاه ماندم و مشغول قدم زدن و صحبت با بچه ها بودم. آنها بعد از کلاس عملی آمدند. من با فرشید (سبزعلیان) و جعفر (محمدخانی) تا بانک رفتم چون آنها می خواستند کمک هزینه را بگیرند ولی چون شلوغ بود برگشتیم دانشکده.

عصر سعید (گران پی) با هواپیما رفت تهران.

بعد از شام من با رائد (نوحه خوان) رفتم خانه آنها. امشب من با رائد و حسین (اسدیان) سه نفری یک مطلب طنز درباره نرده تهیه کردیم. پایین آن هم با عنوان هدهد میرزا امضا زدیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:56  توسط حم  | 

امروز صبح اول کلاس حشره شناسی بود و بعد کلاس پاتولوژی. چون استاد پاتولوژی یک نفر پاکستانی به اسم دکتر جیلانی بود و مشکل می شد فهمید چه می گوید حدود ساعت ۱۰ و نیم آمدم بیرون.

برای خواندن جوابیه نوشته دیروز رفتم دانشکده پزشکی. هنوز چند خط را بیشتر نخوانده بودم که از فرط عصبانیت .... در حین خواندن آن به خاطر فرونشاندن عصبانیتم چندبار این طرف و آن طرف رفتم.

همانجا تصمیم گرفتم پاسخ حرفهای نویسنده مقاله را بدهم. سر نهار توی سلف تقریباْ یک صفحه اش را نوشتم و بعد هم با بر و بچه ها رفتیم پشت دانشکده و صفحه دوم را تکمیل کردم و بعد هم آن را پاکنویس کردم. بهنام هم مطلبی جداگانه نوشت. بعد از تحویل دادن آنها به آرمان (دیوسالار) و سعید دهخدایی آمدم خانه.

.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:16  توسط حم  | 

.....

امروز صبح نوشته ای از طرف ج.ح (جعفر حسنی) در برد آزاد دانشکده زده شده بود که در آن از نرده و پرده و سیلی زدن و تذکر دادن به اینکه در آن طرف کلاس و طرف دخترها ننشینید شکایت شده بود.

سر شام خبردار شدیم که جوابیه ای برای آن نوشته شده است و قرار است در برد زده شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:7  توسط حم  | 

......

بعد از کلاس اخلاق با سعید (گران پي) آمدم خانه. امروز سعید امتحان شهر برای گواهی نامه رانندگی داده بود و رد شده بود و خیلی پکر بود. به همین خاطر هم کلی بد و بیراه نثار افسر راهنمایی کرد!

.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:3  توسط حم  | 

با سلام به همگی

روزهای اولی بود که دوره دستیاری را شروع کرده بودم ٬ دوری باعث دلتنگی بود وخستگی کشیکها هم آنرا تشدید میکرد.در این شرایط از وجود وبلاگ در روزنامه شرق مطلع شدم و با آقای دکتر ربیعی تماس گرفتم ایشان هم لطف کردند از بنده به عنوان اولین ۶۸ خانم که به وبلاگ سر زده یاد کردند.سرزدن به وبلاگ از دلتنگی وخستگی من کم میکرد.ضمناً یادآور این بود که بلاخره این دوره هم مثل قبل سپری میشه و خاطراتش باقی میمونه که امیدوارم همیشه خاطرات خوبی باشه.

راستی اگر کسی خاطره ای از من داره بنویسه٬خوشحال میشم.

ضمناً از جناب فضول وفضول تر میخواهم مثبت تر فکر کنند.به خاطر خودشون!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:22  توسط حم  | 

با سلام خدمت همه همکلاسیها

امیدوارم هر کجای ایران ودنیا هستید شاد و سربلند و سلامت باشید.

اولین باربا دیدن وبلاگ انگار دریچه ای  میدیدم که به گذشته ام باز شده بود.

خواندن مطالبی که درباره وضعیت همکلاسیها نوشته میشد واکنون هم ادامه دارد ،بسیار جالب توجه

است.به کمک وبلاگ توانستم با چند تا از همکلاسیها که مدتها از آنها بی خبر بودم ارتباط برقرار کنم.

از همه گردانندگان متشکرم.

بنده اولین خانم ۶۸ بودم که وب لاگ رادیدم واولین خانمی که مطلب مینویسم.

میتونید اسمم را توی کتاب رکوردها ثبت کنید!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:19  توسط حم  | 

امروز صبح ساعت ۱۰ تا ۱۲ کلاس انگل شناسی برقرار بود. سر کلاس شادیه فریدجمال با مادرش آمده بود.امروز برنامه امتحانهای آخر ترم هم تصویب شد.

بعد از کلاس با بچه ها آمدیم دانشگاه و نهار خوردیم. بعد از نهار من و روزبه (والی زاده) با حسین (اسدیان) رفتیم آمفی تئاتر دانشکده علوم. هنوز درها بسته بود. آرمان (دیوسالار) آمد و کمی با هم صحبت کردیم. بعد هم شاپور (ملکی) و حکمت (مبارک زاده) آمدندو با هم رفتیم توی سالن نوبت گرفتیم. (چون روز قبل رفته بودیم و جا گیرمان نیامده بود.) وقتی در سالن باز شد آمدیم تو و به هر زحمتی بود چهارتا جا پیدا کردیم و غلام (هروی) هم که آمده بودُ آوردیم کنار خودمان.

برنامه جالبی بود که شامل موسیقی و تئاتر و شعر و اهدای جایزه بود.

وسط های برنامه بود که رائد (نوحه خوان) و محمد (دستفان) هم آمدند. همکلاسیهای دیگر هم بودند. ظاهراْ سر کلاس زبان تخصصی فقط هلینا جان پناه مانده است!

برنامه از ساعت سه و نیم تا هفت شب طول کشید و بعد از آن هم رفتیم دانشکده و شام خوردیم و هر کدام رفتیم خانه خودمان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:22  توسط حم  | 

امروز صبح فرشید (سبزعلیان) و پیام (کشاورزی) رفتند بانک پول گرفتندو مجموعاْ سه نفری بیست هزار تومان پول جور کردیم. حدود ساعت ده جلوی ترمینال چهارشیر بودیم. کورش (وفایی) قبل از ما آنجا بود. بعد از آن سعید (گران پی) و آخر همه جعفر (محمدخانی) از راه رسیدند و شش نفری با اتوبوس حرکت کردیم آمدیم امیدیه و از آنجا هم با مینی بوس آمدیم گناوه. ساعت ده و نیم صبح از اهواز راه افتاده بودیم و ساعت چهار و نیم عصر رسیده بودیم گناوه.

تا رسیدیم رفتیم بازار ولی هنوز خوب نگشته بودیم که مغازه ها بسته شدند. از نظر قیمت ها نه تنها ارزانتر از جاهای دیگر نبودُ بلکه تا حد زیادی هم گرانتر بود. فقط شلوارها ارزان بود که آن هم جنس خوبی نداشت.

تصمیم گرفتیم همان شب برگردیم ولی ماشین نبود. به ناچار بعد از رفتن لب دریا و کمی پیاده روی رفتیم یک مسافرخانه و از فرط خستگی ساعت هشت شب خوابیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:4  توسط حم  | 

همه بودند

در کنار هم

               غریبانه      مضطرب

امیدوار

        گرمائی ناآشنا،  محیطی مبهم،     تنهائی.... احساس تک تکمان بود

تمایل به سلام و شنیدن جوابی گرم غوغا میکرد.

چهره ای  که لبخند میزد     برق امید داشت. 

                               نگاه مهربانانه ای برای دوستی کافی بود

زمان و تاریخ مهر بود و دلها همه هم.

                                         به همه شماره ای دادند که در یک چیز یکسان بود    ۶۸

برگه واحد ها هم ۱۶ واحد  را نشان میداد

                                                        آنروز شروع دوران دانشجوئی بود

به سراغ خوابگاه رفتن چه سنگین بود

                                                 اضطرابی دیگر : آیا خوابگاه بما داده میشود؟

شلوغی   گرما    خستگی    بی خانمانی        آه چه باید کرد؟

اولین دوست ، برگه ای در دستانش بود ... کلمه ای آشنا داشت

                                                                                    دهاقان

دکتر فاتحی بود و چه دوست خوبی بود.

 

بعد از سالها

                در حسرت تکرار آن لحظات و نشستن در آن کلاسها...

افتخار میکنم که یک دانشجوی پزشکی ورودی ۱۳۶۸ اهواز بودم

دکتر ربیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:10  توسط حم  | 

 این مطلب را به عنوان اولین خاطره در صفحه جداگانه ای به اسم برگهایی از خاطرات دانشجویی نوشته بودم ولی بعد آن صفحه را حذف کردم. برای همین در این جا دوباره آوردم.

 

ببخشید اگر در زندگی دانشجویی ما در آن روز اتفاق خاصی نیافتاده است! (که البته داشت می افتاد و ما کمی بی خبر بودیم!!!)

 

دو شنبه ۲۳ مهر ۱۳۶۹

دیشب شهرک دانشگاه مهمان بچه ها بودم. صبح کورش زودتر از ما زد بیرون. من و بهنام تا پیچ استادیوم با هم بودیم. بهنام رفت راه آهن و من از او جدا شدم و رفتم امانیه دنبال شناسنامه ها (که برای تعویض داده بودیم). شناسنامه ها هنوز نیامده بود. علت را که جویا شدم گفتند کسی که روی قبض ما را تاریخ زده بوده فکر کرده بوده که شناسنامه ما از اهواز صادر شده است. خلاصه بعد از این کار آمدم خانه (خودمان).

کورش و بهنام هم ظهر آمدند پیش ما و بعد از ظهر رفتند شهرک (خانه خودشان).

عصر من و سعید با هم رفتیم توی شهر و ریورساید قدم زدیم و صحبت کردیم. همین طور رفتیم جزیره و ساعت ها نشستیم و خاطره گفتیم و از خودمان حرف زدیم.

شب که برگشتیم خانه رفتیم یک سری هم به مانی زدیم و برگشتیم.

من درس زبان فردا را مرور کردم و خوابیدم (و احتمالاْ خوابهای خیلی خوبی دیدم!!)

نویسنده: مازیار

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:26  توسط حم  | 

دوستان عزیز شست و هشتی سلام

شما می توانید خاطرات خود را از دوران دانشجویی با ذکر تاریخ دقیق (تا حد امکان) و با رعایت حفظ اسرار دیگر دوستان در این صفحات بنویسید.

فقط بعد از نوشتن یادتان باشد که در قسمت پایین کادر نوشته موضوع مطلب را درست انتخاب کنید. یعنی گزینه خاطرات ۶۸ را در کادر مربوط انتخاب کنید تا مطلبتان در صفحه خاطرات ثبت شود. برای شروع خاطره خودم را از اولین شب اقامت در خوابگاه که قبلاْ در این وبلاگ نوشته بودم دوباره می آورم.

 

اولين شب در خوابگاه سينا

اوايل مهر ماه ۱۳۶۸ و درست بعد از برگشتن از اردوي دانشجويان ورودي جديد بود.من توي اهواز آشنا داشتم ولي اون موقع ها با اونها خيلي رودربايستي داشتم و روم نميشد برم در خونشون و بگم سلام اومدم شب رو اينجا بمونم! اولين بار بود كه تنهايي توي يك شهر غريب مي خواستم خودم دنبال آدرس بگردم. گفته بودند بايد بروي خوابگاه سينا. تا حدودي مي دانستم كه از كجا بايد برم.

كمي بعد از غروب بود كه رسيدم كوت عبدالله و بعد هم به طرف بيمارستان. همان شب اول سر و صداي سگها و گاوها نظرم را جلب كرد! بعد طي كردن تقريباً نيم كيلومتر راه از كنار جاده ، بالاخره ديوارهاي خوابگاه را ديدم و پا گذاشتم توي محوطه. همه جا سوت و كور بود. فقط صداي همان موجودات شريف! مي آمد.

آهسته و با احتياط قدم توي ساختمان گذاشتم. در طبقه اول هيچ كس نبود و همه جا تاريك. نگهبان هم توي اتاق خودش بود. پرسيدم از كجا بايد اتاقم رو تحويل بگيرم؟ جواب معلوم بود: بايد صبر كني صبح بشه بعد!

اي بابا! ما توي اين شهر كجا بريم؟ تا همين جاشم به زور اومده بودم. همون موقع به يه دانشجوي جديد ديگه برخوردم كه مثل خودم بود و سرگردان مانده بود. اسمش پيمان رحماني بود. دو تايي تصميم گرفتيم امشب همين جا بمونيم تا صبح شه. گفتيم بريم ببينيم كدام اتاق تميزتره و بعد بريم اونجا. در جستجوي مكاني براي آدميزاد ۵ طبقه رو گشتيم. ۵۶ تا اتاق بود كه فقط دوتاش مسكون بود. اونهم توي طبقه چهارم. بقيه اتاقها شبيه خرابه هاي قلعه اجداديمون بود! فقط كف قلعه موكت نداشت! اما اينجا مثلاً داشت. هيچ اتاقي لامپ نداشت! انگار عراقي ها به اونجا هم تك زده بودند و از زمان پايان جنگ تا اون موقع بازسازي نشده بود. بالاخره توي همون طبقه چهارم يك عدد لامپ پيدا كرديم! اما وقتي خواستيم چراغ رو روشن كنيم نشد. پيمان كه رسماً عزادار شده بود! من يك كمي فكر كردم و يه چيزايي از حرفه و فن يادم اومد. راه افتادم دوباره توي اتاقها به دنبال يك استارت مهتابي و با جستجوي فراوان و بالاخره كورمال كورمال توي تاريكي يك استارت نسبتاً سالم پيدا كردم و آوردم و از شانس مون لامپ روشن شد!

چه عجب كه دو تا وسيله سالم به تاراج نرفته بود و به كار ما آمد. خوشحال بوديم كه داريم قيافه همديگه رو مي بينيم! تا اينجا ساعت شده بود ده شب. از اون تنها اتاقهاي مسكون در خوابگاه سر و صداي زيادي مي آمد. كمي بعد يك جوون كه بهش مي خورد يكي دو سال از ما بزرگتر باشه در حالي كه دست يك جوون موبور رو گرفته بود از اون اتاق اومد به طرف مثلاً اتاق ما و بعد از يك سلام و عليك سريع و با خنده خواهش كرد كه به اون آقاي موبور كه بعداً فهميدم اسمش بهنام بود رآي بديم تا در شوراي خوابگاه شركت كند! ما هم با خنده گفتيم باشه و اونها هم رفتن . چه مي دونستيم شورا چي چيه؟! بعداً فهميدم خود بهنام هم نمي دونست! آن جوان پيش كسوت داداش مجيد ذبيحي خودمون بود كه نمي دونم كارش جدي بود يا مي خواست سر به سر ما يا بهنام بذاره. به قول معروف : هني نفهميدم منظورس چي بيد!

آقا بالاخره من و پيمان عزم را جزم كرديم كه بگيريم كپه مان را بگذاريم اون وسط! اما زهي خيال باطل! گفتم كه انگار از زمان جنگ اونجا خالي مونده بود. روي موكت به اندازه نيم سانت خاك نشسته بود. اخه اين خوابگاه عزيز شيشه و پنجره درست و حسابي كه نداشت. حد اقل سه ماهي هم بود كه خالي مانده بود.در ها هم كه همه باز!

خلاصه ديديم تميز كردن اونجا به اين سادگي ها نيست. تازه جارو و پارو هم كه نداشتيم. خسته هم بوديم. فردا هم صبح اولين كلاسمان شروع مي شد. راه كوت عبدالله هم آن موقع براي ما خيلي طولاني تر از ۱۲ كيلومتر به نظر مي آمد! پس از اين فكرها يك كاري به ذهنمان رسيد. توي همه اتاقها كمد ديواري بود و همه در هاي كمدها درب و داغون. من و پيمان هر كدوم دو سه تا از درهاي نسبتاً سالم ولي نيمه آويزان كمدها را برداشتيم و بهشون آبي زديم و بعد هم روزنامه روشون پهن كرديم و الهي به اميد تو!

اون شب خاطره انگيزترين شب زندگي دانشجويي من بود. شايد الآن به نظر شما خيلي راهها براي بهتر كردن اون وضع برسه. ولي براي من و پيمان اون شب اونجا آخر دنيا بود! يكي نبود به ما بگه........

مخلص همه سينايي ها و شست و هشتي ها: مازيار

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:24  توسط حم  |